تباهی سیاست خارجی امریکا و افول رهبری جهان – کورش زعیم

۲۹ بهمن ۱۳۹۶


جمهوری ایالات متحده امریکا از میان خشونت و بیرحمی و فقر مردم امپراتوری بریتانیای کبیر برخاست. خشونت های بریتانیا در تلاش برای سلطه بر کشورهای دارای منابع طبیعی در آسیا، مانند چین و هندوستان، در رقابت با اسپانیا، پرتقال و فرانسه که بر قاره امریکای جنوبی و افریقا چیره شده و دست درازی به کشورهای آسیایی را آغاز کرده بودند بود. بیشتر مهاجران قاره امریکای شمالی از بریتانیا بودند. سلطه و بیرحمی دولت بریتانیا نسبت به بومیان و مهاجران در قاره امریکا، بویژه اینکه وضع و تحمیل قانون ها و مالیات برای ساکنان مستعمرات امریکا در لندن وضع می شد، سرانجام باعث شد که مهاجران که اکثریت انگیسی بودند به ستوه آیند، و برای استقلال از حکومتی که از آن گریخته بودند وارد جنگ شوند. هر چه بریتانیا در جنگ انقلاب امریکا بیشتر خشونت انجام داد، انقلابیان بیشتری به جنگ می پیوستند و مبارزه گسترش بیشتری می یافت. اتحاد ۱۳ مستعمره بریتانیا در امریکا که در ۱۷۶۵ تشکیل شد، همگی در جنگ ۱۷۷۵ با اشغالگران شرکت کردند.
سرانجام، در ۱۷۷۶، در واپسین جنگ که ۱۶ هزار داوطلب امریکایی هزار سرباز انگلیسی را کشتند، آنها را برای همیشه از امریکا راندند. البته کمک های پنهانی فرانسه و اسپانیا و هلند که در اروپا در رقابت و ستیز با بریتانیا بودند و برای انقلابیان پنهانی مهمات و اسلحه و تدارکات میفرستادند بسیار موثر بود، بویژه فرانسه که ژنرال ژیلبر لافایت را آشکارا به جنگ با بریتانیا فرستاده بود. در جنگهای چند ساله استقلال، افزون بر ۷۵ هزار انگلیسی مهاجر و داوطلبان، ۳۰ هزار آلمانی مهاجر و ۱۳ هزار سرخپوست هم شرکت داشتند.
رهبران انقلاب، بنجامین فرانکلین، توماس جفرسون، جان ادامز و سه تن دیگر نشستند و قانون اساسی امریکا را، با الهام از فرهنگ ایرانی هخامنشی، نوشتند و پرچم ۱۳ ستاره امریکا را به نشانه ۱۳ ایالت که مستعمره بریتانیا بودند، استقلال امریکا را رسمیت دادند و جرج واشنگتن را به عنوان نخستین رییس جمهور امریکا برگزیدند. انقلاب آمریکا، به گفته فیلسوف انگلیسی توماس پین، “برای حفظ آمریکا به عنوان پناهگاه آزادی و مقاومت عقل سلیم آدمی در برابر تهدیدهای خودکامگان انگلیسی بود”.
این آغاز امریکا بود که با کمک فرانسه با شعارهای آزادی، برابری و برادری جمهوری خود را با یکی از بهترین و مردمی ترین قانونهای اساسی جهان بنیانگذاری کرد. تا هنگامی که کشوری درگیر اصلاح خود و پیشرفت بود مورد احترام و رشگ بسیاری از کشورها و مردمان بود و تا جنگ یکم جهانی که با ترغیب انگلستان در اواخر جنگ به کمک اروپا آمد و سیاست خارجی آن در راستای بینش و آرمانهای بنیانگذارانش، مورد ستایش همه جهان بود. از آن پس به تدریج زیر نفوذ انگلستان و پس از جنگ دوم زیر نفوذ سهیونیسم بین الملل تغییر ماهیت داد:

جنگ جهانی یکم و آغاز ورود به سیاست جهانی
تا جنگ جهانی یکم، امریکا همان بود که پدران جمهوری خواسته و پرداخته بودند، تا این دوران رئیسیان جمهوری به نسبت بزرگی روی کار آمدند. مانند واشنگتن، جاکسون، لینکلن که با برده داری زمینداران کشاورز انگلیسی تبار و نابرابری انسانها جنگید، تا توماس وودرو ویلسون، با دکتری علوم سیاسی، برنده جایزه نوبل که اصلاحات گسترده ای را در سامانه نظام دولتی ایجاد کرد، و جامعه ملل برای همگرایی و هم اندیشی جهانی در راستای جلوگیری از جنگ جهانی به وجود آورد که زیربنای سازمان ملل متحد شد. امریکا در اواخر جنگ با اصرار انگلستان و با اکراه به جنگ جهانی ورود کرد، ولی با پیروزی در بزرگترین و پر تلفات ترین جنگی که تا آن زمان جهان به خود دیده بود، اعتبار جهانی کسب کرد.
تا آن رمان، امریکا ایران هخامنشی را زنده کرده بود: فراخوان همه مردم ستمدیده جهان به آغوش خود، برقراری آزادیهای مدنی، دادگری و برابری همه تحت قانونی مردم گرا و دفاع بجای حمله. امریکا مانند ایران کهن قدرتمندترین، محبوبترین، ثروتمندترین و دموکرات ترین کشور جهان شده بود. تندیس آزادی که فرانسویان بعنوان نماد نوعدوستی و آزادی ساخته و به امریکا هدیه کرده بودند، ناخودآگاه چهره تندیس آناهیتای ایرانی موجود در موزه لوور با تاج خورشید آیین مهر ایرانی را دارد. امریکا پس از هزاره ها جای ایران کهن را در جهان گرفته بود.
با پایان جنگ جهانی و شکست امپراتوری خشن و خونریز عثمانی، لابد برای جلوگیری از بازپس گیری سرزمین های ایران از عثمانی، با وجود اعلام بی طرفی ایران در جنگ، انگلستان به ایران حمله و بسیاری از تاسیسات نظامی و غیرنظامی را بیرحمانه بمباران و با کشتار بی دلیل مردم و ویرانی بسیار کشور را اشغال کرد. آنگاه با خرید اجباری تمامی غله و مواد خوراکی از انبارها و کشاورزان با قیمت های کمتر از هزینه تولید، کشور را در شرایط یکی از سخت ترین قحطی های تاریخ قرار داد؛ تا جایی که مردم برای زنده ماندن علف می خوردند و در کوچه و خیابان و بیابان از گرسنگی جان می دادند. بیش از نیمی از جمعیت بیست میلیونی کشور در این حمله جان خود را از دست دادند و هولوکاستی که بعلت نفوذ انگلستان و موقعیت زمانی در رسانه های جهان غرب، که معدود هم بودند بر آن سرپوش گذاشته شد. امریکا کوشید کمک های انسان دوستانه خود را با کشتی برای ایران بفرستد، ولی انگلستان اجازه تخلیه آنها را نداد. تنها سفارت امریکا مقداری آذوغه به عنوان سفارت خودش به ایران فرستاد که توسط الهیار صالح میان مردم نیازمند پخش شد.

اشغال ایران و آغاز رهبری جهانی امریکا (۱۹۴۶–۱۳۲۵)
پس از جنگ جهانی دوم، امریکا یک قدرت جهانی بلامنازع شده بود. آخرین باری که امریکا در راستای استقلال کشورها گام برداشت در کنفرانس تهران میان روزولت، چرچیل و استالین بود. سه رهبر پیروز جنگ بی اجازه ایران به تهران آمده بودند و در قطعنامه کنفرانس خود در تهران بر خروج نیروهای متفقین از ایران توافق کردند. در پی آن، امریکا و بریتانیا نیروهای خود را از ایران خارج کردند، ولی شوروی که در آذربایجان ایران یک دولت دست نشانده تشکیل داده و با نیروی نظامی خود از آن پشتیبانی میکرد تا آذربایجان را از ایران جدا کند، از بیرون بردن نیروهای نظامی خود از آذربایجان خودداری کرد. معاون رییس جمهور دموکرات امریکا، هری ترومن، که پس از مرگ روزولت رییس جمهور شده بود، با تهدید استالین به بمباران مسکو در صورت عدم خروج از ایران، آذربایجان را از اشغال آزاد کرد. روسها که با مشاهده بمباران اتمی ژاپن توسط ترومن او را باور کردند، نیروهای خود را از ایران بیرون کشیدند. پس از ترومن که به دموکراسی و استقلال کشورها باور داشت، امریکا کم کم چهره ای دیگر به خود گرفت.

ایجاد سرزمین اسراییل در پلتسین (۱۹۴۸-۱۳۲۶)
در پایان جنگ جهانی یکم و شکست امپراتوری عثمانی، آرتور ج. بالفور، وزیر خارجه انگلستان بیانیه ای با این پیشنهاد که پلستین بعنوان خانه ملی یهودیان تعیین شود، که هدف جنبش سهیونیسم از ۱۸۹۷ بود، صادر کرد. جامعه ملل پلستین را در قیمومیت بریتانیا قرار داد و موج مهاجرت یهودیان اروپا که از اواخر سده نوزدهم دچار یهودی ستیزی در اروپا شده بودند اوج گرفت. در سال ۱۹۴۸، فراریان یهودی که از آلمان و کشورهای دیگر به پلستین رفته بودند با قطعنامه شورای امنیت و پشتیبانی انگلستان و امریکا استقلال کشور اسرائیل را اعلام کردند.
در آن دوران، ایران تنها کشوری بود که یهودیان فراری یا مهاجر را با آغوش باز می پذیرفت، و حتی در پاریس سفیر ایران برای آنان گذرنامه ایرانی صادر میکرد تا مورد پیگرد نازیها قرار نگیرند. ولی با پشتوانه و سکوت انگلستان و امریکا، یهودیان اروپایی که نیاکانشان هم بومی پلستین نبودند، به رهبری گلدا مائیر ، موشه دایان و اوریل شارون با خشونت و قساوت وصف ناپذیر، ساکنان بومی پلستین را کشتار و از خانه هایشان بیرون کردند تا جا برای مهاجران اروپایی باز شود. پس از پیروزی یهودیان مهاجر و تثبیت آنها در پلستین، انگلستان به پشت صحنه خزید و امریکا زیر نورافکن پشتیبانی از این جابجایی هدف اعتراض و تنفر بومیان منطقه و کشورهای مسلمان قرار گرفت.

واگذاری برلین به شوروی (۱۹۴۵-۱۳۲۶)
در ماههای پایانی جنگ جهانی دوم، نیروهای ژنرال جرج پتن امریکایی و فیلد مارشال برنارد مونتگمری انگلیسی در رقابت با هم برای رسیدن و تسخیر برلین، خود را به رود راین رساندند. در آنجا ژنرال دوایت ایزنهاور، فرمانده کل نیروهای متفقین دستور توقف داد تا نیروهای شوروی هم برسند و با هم وارد برلین شوند. این دستور دو ژنرال امریکایی و انگلیسی را خشمگین کرد، چون هر کدام میخواست فاتح برلین، یعنی همه آلمان، باشد. استدلال ایزنهاور این بود که روسها در جنگ بیش از بیست میلیون تلفات داده اند و منصفانه نیست که در پیروزی سهیم نباشند.
از سوی دیگر، روسها به فرماندهی ژنرال گئورگی ژوکف، در ۴۲ کیلومتری برلین توقف کرده بودند. آدمیرال کارل دونیتس، فرمانده نیروهای آلمان، که آدولف هیتلر پیش از خودکشی، او را به جانشینی خود گماشته بود، به ایزنهاور پیام داد که اجازه دهد نیروهایش را برای جلوگیری از ورود روسها به برلین متمرکز کند. ایزنهاور پیشنهاد را نامردی خوانده رد کرد. روسها به سوی برلین پیشروی کردند و دونیتس که پیشتر تسلیم ایزنهاور شده بود، در برلین هم تسلیم ژنرال ژوکف شد و برلین به تصرف روسها درآمده به دو بخش خاوری و باختری تقسیم شد. این اشتباه راهبردی ایزنهاور که ناشی از عدم شناخت ماهییت شوروی و کمونیسم جهانی بود، کابوس دوران ریاست جمهوری او شد و بر سیاست او نسبت به ایران اثر گذاشت.

جنگ ابلهانه کره (۱۹۵۱-۱۳۳۰)
امریکا پس از پیروزی در جنگ جهانی دوم، خود را در مقام رهبری جهان یافت، هر چند که هنوز تجربه سیاستمداری و سیاستگزاری جهانی را نداشت و بیشر زیر تاثیر دیدگاههای سیاسی انگلستان بود. خودداری شوروی از خروج از ایران و تلاش برای پایه گذاری یک دولت کمونیستی در آذربایجان، رفتار شوروی در برلین، و اکنون انقلاب کمونیستی مائو تسه تونگ در چین، آنتن های امنیتی امریکا را برافراشته و حساس کرده بود. بنابراین برای حفظ امنیت اروپا که اکنون خود را مسئول و رهبر آنها میدانست، و البته امریکای جنوبی، اکنون سیاست راهبردی جهانی خود را کمک به دموکراسی در کشورهای غیر کمونیست در راستای جلوگیری از پیشرفت کمونیسم تغییر داد. یکی از کشورهای نگران کننده چین کمونیست بود که ایدئولوژی ویژه آن جذابیت زیادی برای ملت های عقب افتاده داشت.
در طی جنگ جهانی دوم، پس از اینکه نیروهای امریکا، بریتانیا و چین، ژاپنی ها را از کره بیرون کردند، به کره ای ها که در جنگ علیه ژاپن با متفقین و چین همکاری می کردند، قول استقلال دادند. پس از جنگ، در کنفرانس پوتسدام و یالتا (۱۹۴۵) کره به دو بخش شمالی و جنوبی در مدار ۳۸ درجه تقسیم شد که شمال در تصرف شوروی و جنوب در تصرف امریکا ماند. در ۱۹۴۸، نیروهای خارجی از کره خارج شدند و کره شمالی به رهبری کیم ایل سونگ به نام جمهوری خلق کره اعلام استقلال کرد. در ژوئن ۱۹۵۰، شمال به جنوب حمله و به سرعت پیشرفت کرد. شورای امنیت بی درنگ در قطعنامه ۸۴ درخواست توقف عملیات و بازگشت به مدار ۳۸ درجه را کرد، و امریکا همراه با نیروهای ۱۵ کشور دیگر به فرماندهی ژنرال داگلاس مک آرتور به کره جنوبی اعزام شد.
در آغاز نیروهای امریکایی شکست خوردند و سئول سقوط کرد، ولی با ورود نیروهای تازه نفس و محاصره دریایی امریکا مسیر جنگ عوض شد و کره شمالی به عقب رانده شد. اکتبر آن سال نیروهای غرب پیونگ یانگ را تصرف کردند و تا مرز منچوری پیش رفتند. چین که می ترسید نیروهای غرب وارد چین هم بشوند، به کره شمالی نیرو فرستاد و توانستند نیروهای غربی را عقب برانند و تا دسامبر دوباره سئول را تصرف کنند. نیروهای امریکایی با تلاشی دوباره در طی دو سال توانستند در ۱۹۵۲ برای بار سوم سئول را تصرف کنند. ژنرال مک آرتور که قصد داشت مرز کره و چین را بمباران اتمی کند فوری از فرماندهی خلع شد و ژنرال ریجوی جای او را گرفت. نیروهای غرب توانستند در ماه مه ۱۹۵۳، سئول را بار دیگر تصرف کنند. پس از این پیروزی هر دو طرف خواستار مذاکره شدند. ماه بعد آتش بس شد ولی صلح نشد، و هر دو سوی مناقشه تا امروز در حالت جنگی باقی مانده اند.
برخی تاریخ نویسان میگویند این امریکا بود که کره شمالی وادار به حمله به کره جنوبی کرد تا بتوانند خودشان به کره شمالی حمله و آنرا از چنگ کمونیستها رها کنند. شبیه همین کار را آمریکاییان چهل سال بعد با صدام حسین در حمله به کویت کردند و موفق هم بود. در این جنگ احمقانه بیش از یک میلیون و ۶۰۰ هزار تن کشته و زخمی شدند: امریکا ۴۰۰ هزار کشته و ۴۹۰ هزار زخمی، چین ۱۵۰ هزار کشته و ۹۰۰ هزار زخمی، کره شمالی ۲۱۵ هزار کشته و ۳۰۰ هزار زخمی، افزون بر ۵/۲ میلیون کشته و زخمی غیر نظامی.

کودتای ۲۸ امرداد ایران (۱۹۵۳-۱۳۳۲)
کودتای ۲۸ امرداد و سرنگونی تنها دولت مردم سالار و آزادیخواه و محبوب مردم در تمامی آسیا، نخستین تجربه امریکا در براندازی دولت کشورهای دیگر بود. طراحی از بخش خارجی اینتلیجنت سرویس (ام آی ۶) انگلستان برای بازگشت منافع از دست رفته خود در جنبش ملی کردن نفت ایران که توسط دکتر محمد مصدق، نخست وزیر ایران، با کاربرد قانونهای بین المللی و رجوع به مراجع و دادگاههای بین المللی و رعایت همه حقوق بین الملل به انجام رسیده بود، به سازمان سیا پیشنهاد شده بود. سازمان نوبنیاد سیا که مشتاق انجام نخستین تجربه براندازی برونمرزی خود بود موافقت کرد. ولی رییس جمهور امریکا، هری ترومن، با این استدلال که یک دولت دموکراتیک انتخابی مورد پشتیبانی مردم را براندازی نمی کند، طرح را رد کرد. دو بار دیگر هم با اصرار ام آی ۶ انگلستان، سی آی ای طرح را به ترومن پیشنهاد کرد که این طرح برای جلوگیری از تسلط حزب کمونیست توده بر دولت ایران است. ولی ترومن این بهانه را باور نکرد و زیر بار براندازی نرفت.
انگلستان که شبکه جاسوسی گسترده و با نفوذی در ایران مستقر و آماده داشت، صبر کرد تا دوره ترومن پایان یابد و ایزنهاور به ریاست جمهوری برسد. ایزنهاور هم در آغاز طرح کودتا را رد کرد. در طی سه ماه بعد، سازمان جاسوسی انگلستان برای ترساندن ایزنهاور از تسلط حزب توده بر ایران، با علم به اینکه او برای از دست دادن نیمه آلمان خودش را سرزنش میکرد، ترتیب تظاهرات گسترده و خشونت باری را در تهران با جمعیتی مزدور که به “توده ای انگلیسی” مشهور شدند، و شعارهای تند کمونیستی میدادند، داد. درگیری و زد و خورد آنها با ملی گرایان را بی بی سی با آب و تاب گزارش میداد. ام آی ۶ توسط سازمان سیا به ایزنهاور گزارش داد که ایران در شرف سقوط به دامان کمونیسم است و باید اقدامی عاجل کرد. این بار ایزنهاور پذیرفت و به این ترتیب نخستین کودتای ساخت انگلستان با همکاری ام آی ۶ و رهبری سازمان سیا در ایران شکل گرفت. اگر شبکه وسیع جاسوسی انگلستان در ایران نبود، امریکا هرگز نمیتوانست عملیات براندازی را اجرا کند. پس از موفقیت کودتا، انگلستان خود را زیرکانه پشت پرده نگه داشت تا تنها امریکا عامل کودتا شناخته شود. امریکا مست موفقیت در نخستین طرح براندازی یک دولت در صدر خبرها قرار گرفت و هدف سرزنش و نفرت جهانی شد. هنوز پس از دهها سال دولت امریکا گهگاه مجبور میشود به این اقدام خود اعتراف کند و از مردم ایران پوزش بخواهد!
من شرح کامل این براندازی را در جزئیات نوشته و در مصاحبه ها شرح داده ام. فریب خوردن امریکا و مشارکت در براندازی با تنها یک مامور سیا، کرمیت روزولت، با پشتوانه شبکه گسترده و مقتدر جاسوسی انگلستان در ایران و براندازی دولتی محبوب و مردمی کشوری مستقل آنهم برای تامین منافع نامشروع یک کشور دیگر، همیشه مانند کابوسی در سیاست خارجی امریکا خواهد ماند. ولی، در هر حال، این آغازگر دخالتهای سازمان سیا در کشورهای دیگر بود که اغلب سرانجامی ناخوشایند داشته و مایه سرافکندگی امریکا و آغاز روند تباهی در سیاست خارجی امریکا بوده است.

حمله نظامی به اردن (۱۹۵۷-۱۳۳۶)
پس از جنگ جهانی یکم و فروپاشی امپراتوری عثمانی، بریتانیا و فرانسه در ماه مه ۱۹۱۶، در طرحی که به نام سایکس-پیکو (وزیران خارجه بریتانیا و فرانسه) معروف شد، سرزمین عراق و شام (سوریه و لبنان) را که شامل سرزمین های از دست رفته کردستان ایران هم بود به چند کشور و به عنوان قیمومیت بین خود تقسیم کردند. کشورهای بوجود آمده عبارت بودند از سوریه، لبنان، عراق شمالی (موصل و دیار بکر) برای فرانسه، جنوب عراق، (بغداد و بصره، اردن، حیفا و عکا) برای انگلستان. شش ولایت ارمنی و کرد نشین آناتولی و داردانل و بوسفور (ترکیه کنونی) هم به روسیه قول داده شد که با طرح موافقت کرده بود. با انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، سهم روسیه منتفی و ترکیه مستقل شد. این تقسیم بندی خلاف قول استقلال به آن کشورها بود.
انگلستان جدا از طرح سایکس-پیکو و پیش از آزاد سازی عراق و شام از عثمانی، پنهانی به شریف حسین، امیر مکه، قول داده بود که در صورت شورش قبیله های نجد و حجاز علیه عثمانی که توسط افسر انگلیسی توماس لاورنس تجهیز و آموزش داده می شد، حجاز و جنوب عراق (میانرودان) و سوریه را به عربستان واگذار کنند. به همین دلیل پس از جنگ و افشای طرح سری سایکس-پیکو، که امیر مکه را از حقه انگلستان آزرده کرد، ملک فیصل پسر و ملک عبدالله برادرزاده شریف مکه را به ترتیب به پادشاهی عراق و اردن منصوب شدند. در عراق ملک فیصل یکم که درگذشت، پسرش غازی یکم به پادشاهی رسید (۱۹۵۱). در عراق، با ظهور ملی گرایی، کودتاهای متعددی علیه پادشاه عربستانی رخ داد. پس از مرگ او ملک فیصل دوم خردسال به پادشاهی رسید.
در اردن، انگلستان ملک عبدالله یکم را پادشاه کرد (۱۹۲۱)، و به اردن استقلال داد. ملک عبداله ترور شد و پسرش طلال ابن عبدالله بر تخت نشست که به علل بیماری روانی از کار برکنار شد و پسر نوجوان او ملک حسین شاه شد (۱۹۵۳). همزمان در مصر جمال عبدالناصر رهبر انقلابی بود که خاندان محمدعلی (ملک فاروق پدر فوزیه ملکه ایران) را سرنگون کرد (۱۹۵۲). عبدالناصر با الهام از دکتر مصدق و ملی کردن صنعت نفت ایران، کانال سوئز را ملی کرد، و پس از رییس جمهور شدن در ۱۹۵۶، برای همبسته کردن و رهبری کشورهای عرب-زبان زیر یک پرچم پان عربیسم را به وجود آورد. در اردن، پس از چهار دهه پادشاهی تحمیلی انگلستان مردم قیام کردند. آیزنهاور که تحت نفوذ انگلستان در سیاست خارجی منطقه غرب آسیا بود، و موفقیت کودتا در ایران را تجربه کرده بود، به ناوگان ششم نیروی دریایی امریکا در مدیترانه دستور مداخله برای نجات ملک حسین را داد. نیروی دریایی نگران از سلطه عبدالناصر که به شوروی نزدیک بود، قیام را سرکوب کرد و ملک حسین را دوباره بر تخت نشاند. به این ترتیب امریکا بار دیگر دست به اقدامی ضد ملی و ضد دموکراتیک و خلاف خواسته مردم یک کشور زد.

دخالت نظامی در لبنان (۱۹۵۸-۱۳۳۷)
جمال عبدالناصر با شعار سوسیالیسمِ عربی، رهبر مصر شده و تلاش برای ایجاد همبستگی سیاسی و نظامی میان کشورهای عرب-زبان زیر پرچم پان عربیسم و از میان برداشتن اسرائیل، منطقه را دچار تنش کرده بود که منجر به حمله اسرائیل هم شد. دولت لبنان به پان عربیسم عبدالناصر گرایش پیدا کرده بود، و این موضع در غرب این ترس را به وجود آورده بود که مبادا لبنان هم مانند مصر به شوروی گرایش پیدا کند.
این بار هم ایزنهاور ۱۴۰۰۰ تن از نیروهای نظامی خود را به لبنان اعزام کرد تا اپوزیسیون کمیل شمعون و نیروهای کشورهای همسایه را سرکوب کنند و جلوی هرگونه تغییر در سیاست راهبردی این کشور را بگیرند. تحرکات نظامی علنی و غیرقانونی امریکا در اردن و لبنان نشانگر فقدان یک دیپلماسی جهانی سازمان یافته باتجربه بود که دولت امریکا را وادار به عملیات خام در دخالت در امور کشورهای دیگر میکرد. پیشرانه این اقدامات ترس از گسترش کمونیسم، بویژه در خاورمیانه که مهمترین منبع انرژی جهان را در خود داشت بود. شاید هنوز احساس گناه از دست دادن برلین به شوروی ایزنهاور را وادار به واکنش سریع میکرد.

حمله ناشیانه به کوبا (۱۹۶۰-۱۳۳۹)
جان کندی رییس جمهور دموکرات امریکا، مردی خردمند و آزاده بود، و درباره دموکراسی و آزادی کشورها شبیه هری ترومن میاندیشید. برای مثال، در مورد ایران، برای جلوگیری از شورش مردم ناراضی علیه شاه که می توانست دست کمونیستها و شوروی را باز گذارد، پیشنهاد اصلاحات اقتصادی و سیاسی و روی کار آمدن یک دولت ملی بجای نظامی را به شاه کرد. کشور کوبا پس از چند سال مبارزه با دیکتاتوری سرانجام به رهبری فیدل کاسترو انقلابی کمونیستی کرده و رژیم دیکتاتوری فولگنسیو باتیستا را سرنگون کرده او را فراری داده بود.
در آغاز شکل گیری دولت انقلابی و قول دموکراسی، دولت امریکا نظر مساعد نشان داده بود، ولی با قانونی شدن حزب کمونیست و اعدام بیش از ۳۲۰۰ تن از مخالفان و افراد رژیم گذشته (برخی مراجع اعدام ها را بین ۴۰۰۰ تا ۳۲۰۰۰ تخمین زده اند)، اوج گرفتن فراریان و مهاجران، مصادره هزاران هکتار زمین های امریکاییان کشاورز در کوبا، سیاست امریکا نسبت به جمهوری کاسترو تغییر کرد. از سال ۱۹۶۰ تا ۱۹۶۴، تحریم های اقتصادی زیادی علیه کوبا وضع و حساب های کوبا در امریکا مسدود شدند. در سال ۶۰، کوبا با شوروی پیمان بازرگانی و همکاری بست. سازمان کشورهای امریکایی کوبا را اخراج و با تحریم کوبا روابط خود را قطع کردند. بحران انتقال موشک های بالیستیک از شوروی به کوبا در سال ۶۲ رخ داد که پرزیدنت جان کندی با تهدید کردن نیکیتا خروشچف رهبر شوروی خطر را رفع کرد. از آن پس رژیم کوبا با امضای یک پیمان همکاری و بازرگانی به شوروی وابسته شد.
در ماه مارس سال ۶۰، ایزنهاور طرح سازمان سیا را برای آموزش و تجهیز حدود ۱۴۰۰ تن از دهها هزار از پناهندگان کوبایی در استان فلوریدا را برای حمله به کوبا و براندازی رژیم کاسترو تایید کرد. حمله در آوریل ۱۹۶۱، در دوران ریاست جمهوری جان کندی اجرا شد. طبیعی بود که امریکا از حضور یک رژیم کمونیستی در ۱۴۰ کیلومتری خود و تاثیرگزاری آن بر کشورهای دیگر امریکای جنوبی نگران باشد. جمعیت زیادی از مهاجران کوبایی در فلوریدا منتظر فرصتی برای بازگشت به میهن خود بودند.
سازمان سیا که هنوز تجربه اش در اعمال سیاست جهانی امریکا و عملیات پنهانی ژرف نبود، بی اینکه شبکه اطلاعاتی و امنیتی چندانی در درون کوبا داشته باشد، شکست سختی در این ماجراجویی خورد. سازمان سیا مخالفان دولت کاسترو را با اسلحه و کشتی و پشتیبانی هوایی تجهیز کرد، و بدون اطلاعات قابل اعتمادی درباره آنچه در کوبا می توانستند انتظار داشته باشند، حمله اجرا شد. این جنگ که به نبرد خلیج خوکها معروف شد، تلفات زیاد و شکست خفت باری برای مخالفان کاسترو داشت و چون لکه ننگی بر پیشانی سیاست خارجی امریکا نقش بست.

کودتا در جمهوری دومینیک (۱۹۶۳-۱۳۴۲)
جمهوری دومینیک در جزیره هیسپانیولا در دریای کارائیب قرار دارد، که نیمه خاوری این جزیره جمهوری دومینیک و نیمه باختری کشور هائیتی است. دومینیک ۳۲۰۰ کیلومتر با مرز امریکا فاصله دارد. مردم دومینیک در انتخابات ۱۹۶۳، خوان بوش را به ریاست جمهوری انتخاب کردند. بوش یک ملیگرای مستقل و محبوب مردم بود. از آنجا که بوش خواستار حسن همجواری و تعامل با کوبا بود، رئیس جمهور امریکا، لیندن جانسون (دموکرات)، بوش را به وسیله ارتش دومینیک سرنگون کرد و دونالد ریه کابرال را به کرسی ریاست جمهوری نشاند.
بدنه ارتش دومینیک که طرفدار بوش و از این کودتا ناراضی و خشمگین بودند، کابرال را سرنگون کردند. امریکا به بهانه اینکه براندازی توسط عوامل فیدل کاسترو انجام گرفته، با اعزام لشگر ۸۲ هوابرد به دومینک، کابرال را دوباره به ریاست جمهوری نشاندند.
این عملیات نشانگر بی اعتنایی دولت امریکا به خواست مردم کشورهای دیگر، و سیاستش ۱۸۰ درجه در جهت مخالف قانون اساسی کشور و هواداری از دموکراسی و حقوق بشری بود که امثال ابراهام لینکلن، هری ترومن و جان کندی بر آن اصرار داشتند. ظاهرا موفقیت عملیات براندازی ۲۸ امرداد ۱۳۳۲، در ایران، برخی سیاستمداران امریکا روش جدیدی را بدون همکاری انگلستان برای براندازی دولتهای مستقل و مردمی یافته بودند.

جنگ ویتنام (۱۹۶۴-۱۳۴۳)
پس از جنگ جهانی یکم، هندوچین، شامل ویتنام، کامبوج و لائوس، مستعمره فرانسه بود. در دسامبر ۱۹۴۶، ویتنام به رهبری هوشی مین علیه استعمار فرانسه وارد جنگ شد که تا اوت ۱۹۵۴ به درازا کشید و سرانجام در نبرد دین بین فو فرانسه بشدت شکست خورد و برای حفظ ویتنام جنوبی درخواست صلح کرد. در پیمان صلح ژنو مقرر شد که پس از خروج فرانسه از ویتنام، هیچکدام از دو بخش ویتنام شمالی به رهبری هوشی مین، و ویتنام جنوبی به رهبری نگودین دیم اجازه حضور نیروهای نظامی هیچ کشوری را در ویتنام ندهند. ولی فرانسه با توجیه خطر کمونیسم چینی، امریکا را وادار کرد که ۹۰۰ مستشار نظامی امریکایی خود را در ویتنام جنوبی باقی بگذارد.
در سال ۱۹۶۰، امریکا نگودین دیم را تحریک کرد که به ویتنام شمالی حمله کند. در همان سال مردم ویتنام جنوبی علیه حضور امریکا قیام کردند. جان کندی که رییس جمهور شد، مستشاران امریکا را به ۱۰۰۰ و سپس به ۱۵ هزار تن افزایش داد. در اکتبر ۱۹۶۳، ارتش ویتنام با کمک سازمان سیا نگودین دیم را برکنار کرد و کُشت. سه هفته بعد، جان کندی کشته شد.
رییس جمهور جدید امریکا، لیندن جانسون (دموکرات) در تابستان ۱۹۶۴ (۱۳۴۳)، با یک درگیری ساختگی در خلیج تونکین، به بهانه نقض مقررات بین المللی آبهای آزاد، با مصوبه کنگره امریکا دستور حمله به ویتنام شمالی را داد. جانسون چنان با سرعت نیروهای نظامی امریکا را افزایش داد که تا ۱۹۶۵، پانسد هزار نیروی نظامی امریکایی درگیر جنگ با ویتنام شمالی شده بود.
افزایش تلفات امریکا و موج فزاینده نارضایتی مردم امریکا و خودداری جوانان از اعزام به جبهه جنگ، همراه با ۲۰ میلیارد دلار هزینه جنگ، باعث شد که جانسون برای دور دوم انتخاب نشود.
در سال ۱۹۷۵ (۱۳۴۳)، پس از یازده سال جنگ بی حاصل، ریچارد نیکسون (جمهوری خواه) در سال واپسین ریاست جمهوری خود، مجبور شد دستور عقب نشینی بدهد که هوشی مین در پی آن تمامی ویتنام را تصرف کرد و امریکاییان با شتاب وصف ناشدنی ویتنام را ترک کردند. در این جنگ امریکا ۵۰ هزار کشته و ویتنام ۳ میلیون کشته دادند. جنگ ویتنام نشانگر ناآگاهی امریکا از شرایط حاکم بر آسیای جنوب خاوری، ویتنام، قدرت چین و شرایط سیاسی و فرهنگی در آن کشورها بود. جنگ ویتنام چون لکه ننگی بر پیشانی سیاست خارجی امریکا میدرخشد.

حمله به کامبوج (۱۹۷۰-۱۳۳۹)
در سال ۱۹۷۰، ریچارد نیکسون با مخالفت و اعتراض گسترده، بویژه در جامعه دانشگاهی، علیه جنگ ویتنام مواجه شده بود که روز بروز خشونتبارتر می شد و نتیجه یا پایانی بر آن متصور نبود. نیکسون به بهانه اینکه میخواهد جبهه دیگری علیه کمونیست های آن منطقه باز کند تا ارتش امریکا فرصت یابد از ویتنام خارج شود، به کامبوج در همسایگی ویتنام حمله کرد. اعتراضات دانشجویان گسترده تر شد و در دانشگاه اوهایو چند دانشجو در رویارویی با نیروهای امنیتی کشته شدند. در پی آن، کنگره امریکا علیه حمله و اشغال کامبوج رای داد و نیکسون مجبور شد در زمستان ۱۹۷۱ نیروهای امریکا را از کامبوج خارج کند. به نظر میرسد که بی تجربگی و ناکامی امریکا در تدوین سیاستهای دیپلوماتیک برای حل مشکلات بین المللی، مست قدرت نظامی پیروز در جنگ جهانی دوم و در مسابقه تسلیحاتی با شوروی، تنها به راه حل نظامی متکی شده بود. ویتنام و کامبوج از شکست های تاریخی ارتش امریکا بشمار می آید، ولی هیچکدام درس عبرتی نشد.

دخالت در سرنگونی رئیس جمهور شیلی (۱۹۷۳-۱۳۴۲)
در انتخابات ۱۹۷۰ ریاست جمهوری شیلی، سالوادور آلینده، یک مارکسیست، بیشترین رای (۶/۳۶٪) را آورد و خرخه الساندرو رودریگز، یک محافظه کار نزدیک به امریکا را شکست داد. آمریکا که نمی توانست در اوج جنگ سرد یک دولت چپگرا را در حیاط خلوت خود بپذیرد، به اعمال فشار اقتصادی و دیپلماتیک زیادی روی دولت شیلی پرداخت. بازسازی اقتصاد شیلی توسط آلینده منجر به تورم فزاینده، کمبود مواد خوراکی و اعتصاب های فراوان شد که اقتصاد را فلج کرده بود. دو حزب بزرگ شیلی درخواست کناره گیری آلینده را کردند که او خودداری کرد.
سرانجام، در سپتامبر ۱۹۷۳، ارتش شیلی به رهبری فرمانده خود، ژنرال آگوستو پینوشه، و همکاری مستقیم سازمان سیا، به کاخ ریاست جمهوری حمله کرد. جنگنده‌های نیروی هوایی با راکت و بمب به کاخ ریاست جمهوری حمله کردند و تانک‌ها به سوی مقر ریاست جمهوری آتش گشودند. در این عملیات، سه هزار تن از یاران آینده و خود او کشته شدند و پینوشه ریاست جمهوری را برعهده گرفت. گفته شده که آلینده خودش با اسلحه خودکشی کرده بود. به این ترتیب آگوستو پینوشه، خود را به عنوان رئیس جمهور جدید معرفی کرد. گزارش‌ها حاکی از کشته شدن هزاران تن و گم شدن ده‌ها تن خبر دادند.

دخالت نظامی در آنگولا (۱۹۷۴-۱۳۴۳)
ریچارد نیکسون که در خانه دچار چالشهای متعدد و بزرگی شده بود، از جمله ماجرای واترگیت (جاسوسی حزب دموکرات) و هزینه رنگ آمیزی استخر خانه اش با پول دولت. در سالهای آخر ریاست جمهوری خود از اینکه مردم درکش نمی کنند بسیار افسرده شده بود و می خواست دست به اقدامی پیروزمندانه بزند. جنگ ویتنام و کامبوج او را منفور نسل جوان و نخبگان کشور کرده بود و به دنبال یک پیروزی در کارنامه خود می گشت.
در سال ۱۹۷۴، در کشور پرتقال یک کودتای نظامی رخ داد و دولت پرتقال با این اتهام که دست به جنگهای ناموفق در مستعمرات افریقایی خود میزند و بودجه کشور را تباه میکند سقوط کرد.
دولت امریکا این رویداد را یک فرصت دلخواه ارزیابی کرد و نیروهای خود را به آنگولا اعزام کرد تا مستعمرات پرتقال را تحت سلطه امریکا درآورد. شوروی هم به همین نیت نیروهای خود را وارد ماجرا کرد. هر دو کشور به تقویت نبروهای خود پرداختند و احتمال درگیری دو ابرقدرت افزایش یافت. اعتراضات عمومی مردم امریکا بار دیگر گسترش یافت و سرانجام کنگره امریکا به خروج نیروهای امریکا از آنگولا رای قاطع داد و نیکسون باز ناکام ماند.

حمله نظامی به گرانادا (۱۹۸۱-۱۳۶۰)
در واپسین سال ریاست جمهوری جیمی کارتر (دموکرات)، در کشور کوچک گرانادا در امریکای مرکزی، که حیات خلوت امریکا به شمار می آید، کودتایی علیه دولت وابسته به امریکا رخ داد. گرانادا جزیره کوچکی در دریای کارائیب با ۹۰ هزار جمعیت است. جیمی کارتر بیدرنگ آن کشور را تحریم اقتصادی کرد و زیر فشار گذاشت.
سال بعد، ۱۹۸۱، رونالد ریگان (جمهوریخواه) رییس جمهور جدید امریکا که در زمان او بحران گروگانگیری تهران حل شده بود، دولت مستقل گرانادا را بر نتابید و به بهانه حفاظت از شهروندان امریکا، تفنگداران نیروی دریایی امریکا را به گرانادا فرستاد و کشور را با فرود آوردن چتربازان و حمله تفنگداران نیروی دریایی اشغال کرد و دولت مورد حمایت امریکا را بر کرسی نشاند.
این حمله نظامی به یک کشور که به اندازه یک روستا در امریکا بود در عرض چند هفته به دست آمد! با احتساب پیروزی نظامی بر جمهوری دومینیک که در زمان حمله ۴ میلیون جمعیت داشت، این دومین پیروزی نظامی امریکا پس از جنگ جهانی دوم بود!

دخالت نظامی به لبنان (۱۹۸۲-۱۳۶۱)
در سال ۱۹۸۲، با حمله اسراییل به لبنان در عملیات «صلح برای گالیله»، درگیری میان حزب الله لبنان و اسراییل در اعتراض به اشغال بخشی از پلستین رخ داد. در این عملیات نیروهای اسرائیلی لبنان را به اشغال خود درآوردند و ۱۱ هزار مبارز پلستینی و هزاران سرباز سوری را مجبور به تخلیه بیروت پایتخت لبنان کردند. در این عملیات نیروهای فرانسوی، امریکایی و ایتالیایی هم وارد لبنان شدند و همراه با ۲۲۰۰ تن نیروهای فرانسوی که در لبنان مستقر بودند سازمان آزادی بخش پلستین را وادار به خروج از بیروت و عقب نشینی به تونس کردند. در آوریل ۸۳، یک انفجار بزرگ در سفارت امریکا در بیروت رخ داد که باعث کشته شدن شمار زیادی از نیروهای امریکایی و خروج امریکا از لبنان شد.

حمله نظامی به پاناما (۱۹۸۷-۱۳۶۶)
در پاناما ژنرال مانوئل نوریگا که پیشتر با سازمان سیا همکاری داشته و بعد رئیس سرویس اطلاعاتی پاناما شد، به ریاست جمهوری رسیده بود. ولی پس از رسیدن به قدرت خط سیاسی خود را عوض کرد و بنای مخالفت با سیاستهای امریکا را گذاشت. مهمترین مخالفت او خودداری از تمدید پیمان واگذاری آبراه پاناما به امریکا بود. نخست انتظار میرفت که امریکا با دیپلماسی و مذاکره یا عملیات سیاسی پنهانی نوریگا را تضعیف یا با تحریم اقتصادی-نظامی او را زیر فشار بگذارد. ولی برخلاف انتظار واکنش امریکا تند و خشن و خارج از اصول سیاست بین الملل بود. پرزیدنت جرج بوش (پدر) با این ادعا که ژنرال نوریگا یکی از قاچاقچیان بزرگ مواد مخدر است، دستور حمله به پاناما و دستگیری نوریگا را داد و سپس او را به امریکا برده و با حکم حبس ابد زندانی نمود. سیاست خارجی امریکا به آدم ربایی یک رییس دولت مستقل تقلیل یافته بود.

حمله نظامی به عراق (۱۹۹۰-۱۳۶۹)
در دوران حکومت استبدادی صدام حسین در عراق، تنها پشتیبان او شوروی بود که تسلیحات و آموزش نیروهای نظامی عراق را تامین می کرد. پس از فروپاشی شوروی در ۱۹۹۰، امریکا که می دانست عراق دیگر نمی تواند روی یاری شوروی حساب کند، تصمیم به فرو پاشاندن رژیم صدام حسین گرفت و دنبال بهانه می گشت. جرج بوش، رییس جمهور جمهوریخواه امریکا، سیاست نظم نوین جهانی را اعلام کرده بود که یکی از عناصر مهم آن تسلط بر تمام خاورمیانه و تجزیه کشورها به حکومتهای کوچکتر و قابل کنترل بود. برای جنگ یک بهانه لازم بود. عراق اول وادار به جنگ با ایران شد. پس از جنگ ایران، عراق تضعیف شده و با اقتصادی فروپاشیده روبرو شده و نیاز شدید مالی برای بازسازی عراق داشت. عراق ۳۰ میلیارد دلار به کویت و ۴۵ میلیارد دلار هم به دیگر کشورهای عرب بدهکار بود. کویت به درخواست او برای بخشش بدهی عراق پاسخ منفی داد. کشورهای خلیج پارس از جنگ عراق علیه ایران سود سرشاری برده و دارای ذخیره های ارزی ارزشمندی بودند. ذخایر نفتی کویت هم کمتر از خود عراق نبود، در صورتیکه کویت کمتر از ده درصد عراق جمعیت داشت. از سوی دیگر، صدام کویت را جزوی از خاک عراق می دانست.
سفیر امریکا در عراق، بانو آوریل گلاسپی، در پاسخ به پرسش صدام که آیا امریکا در جنگ عراق با کویت دخالت خواهد کرد، گفته بوده که این منازعه مربوط به امریکا نیست، ولی حاضرند میانجیگری کنند. جرج بوش هم در امریکا به صراحت گفته بود که در اختلافات مرزی عراق و کویت بیطرف خواهند ماند. عراق در تابستان ۱۹۹۰ به کویت حمله و آن را اشغال کرد. صدام به دام افتاده بود!

در پی سقوط کویت و درخواست امیر کویت برای کمک، امریکا و متحدانش اقدام به احداث یک پایگاه نظامی بسیار بزرگ و مجهز در عربستان و خلیج پارس کردند. به نظر می رسید که چنین پایگاهی تنها برای نجات کویت نیست، و برنامه های دیگری هم برای این منطقه طراحی شده است. عملیات گسترده نظامی امریکا و متحدانش به نام «توفان صحرا» با بمباران صدها هدف راهبردی در خاک عراق آغاز شد. صدام حسین مجبور به عقب نشینی و کویت آزاد شد. ولی امکانات نظامی امریکا در عربستان همچنان برقرار ماند.
این نخستین بار بود که عامل “فریب” هم وارد سیاست خارجی امریکا شده بود. اکنون دیگر خاورمیانه هم مانند دریای کارائیب حیاط خلوت امریکا بشمار می آمد.

عملیات نظامی در سومالی (۱۹۹۲-۱۳۷۱)
درگیری های داخلی در سومالی بر سر قدرت منجر به جنگ میان ژنرال محمد عیدید و نیروهای اتحاد ملی سومالی شد. برای خواباندن خشونتها، شورای امنیت سازمان ملل در سال ۱۹۹۲، سومالی را تحریم تسلیحاتی کرد. قحطی سومالی را فرا گرفت و شمار زیادی از مردم دچار گرسنگی و بی خانمان شدند. پرزیدنت جرج بوش (پدر) به بهانه کمک رسانی به گرسنگان و کمکهای حقوق بشری، ۲۸ هزار نیروی نظامی را وارد سومالی کرد. هدف اصلی امریکا جلوگیری از سلطه شوروی و به کرسی نشاندن دولتی طرفدار امریکا بود.
ژنرال عیدید وارد جنگ مستقیم با امریکا شد و تلفات سنگینی به نیروهای امریکایی وارد آورد. افکار عمومی امریکا به هیجان آمد و موج گسترده ای از اعتراضات علیه سیاست جرج بوش براه افتاد تا اینکه کنگره مجبور شد دستور به خروج نیروهای امریکایی از سومالی را بدهد. این ماجرا یک سرافکندگی دیگر برای سیاست خارجی امریکا بود که همیشه خالی از تدبیر سیاسی و بدون امکان سنجی دست به ماجراجویی های شکست خورده می زند.

حمله نظامی به هائیتی (۱۹۹۴-۱۳۷۳)
در دوران ریاست جمهوری بیل کلینتون (دموکرات)، ژنرال رائول سدراس، رهبر ملی گرایان مخالف سلطه امریکا علیه رییس جمهور اریستید که مهره وفادار امریکا بشمار میرفت، کودتا کرد. اریستید یک روحانی بود که برای نخستین بار در هائیتی در یک انتخابات چند حزبی آزاد به ریاست جمهوری برگزیده شده بود. ارتش که تا انتخابات از اریستید پشتیبانی میکرد، نتیجه آن را که گزینش اریستید بود برنتابید. ریاست جمهوری اریستید بیش از هفت ماه نپایید و نظامیان به رهبری ژنرال سدراس او را برکنار و از کشو فراری دادند.
بیل کلینتون، رئیس جمهور امریکا بیدرنگ دستور داد هائیتی محاصره دریایی شود، و از سدراس خواست که اریستید به کرسی قدرت باز گردانده شود. ژنرال سدراس که نمی خواست در کشور جنگ وخونریزی شود، شرایط امریکا را پذیرفت و خود هائیتی را ترک کرد.

حمله و تصرف عراق (۲۰۰۳-۱۳۸۱)
از زمان جنگ توفان صحرا، امریکا و انگلستان (جرج بوش پسر و تونی بلر) و وزیر دفاع امریکا، عراق را متهم به داشتن زرادخانه اتمی و بمب های شیمیایی می کردند و درخواست داشتند که عراق اجازه بازدید به بازرسان آژانس انرژی اتمی و سازمان ملل را بدهد. عراق اجازه بازدیدها را نداد و توسط شورای امنیت تحریم اقتصادی و تسلیحاتی شد. آلمان نه تنها سلاح شیمیایی به عراق داده بود که مشغول طراحی و ساخت یک توپ قدرتمند دورزن برای صدام بود. در اکتبر ۱۹۹۴، بدون مصوبه شورای امنیت، امریکا (بیل کلینتون) عراق را هدف حمله موشکی قرار داد تا نیروهای نظامی عراق مستقر در نزدیکی مرز کویت عقب نشینی کنند، که با اعتراض روسیه و چین و فرانسه روبرو شد.
در سپتامبر ۱۹۹۶، عراق به منطقه ممنوعه شمال کشور (کردستان عراق) حمله و شهر اربیل را تصرف کرد. ارتش امریکا با موشک های کروز و تاماهاک تاسیسات راهبردی عراق را هدف قرار داد. سرانجام صدام حسین شرط خروج از اربیل را برای توقف حمله های موشکی پذیرفت.
در پی این رویداد، کمیسیون خلع سلاح “آنسکام” درخواست بازدید از کاخ های صدام حسین را کرد و بازرسان خود را راهی عراق نمود، که صدام از ورودشان جلوگیری کرد. شلیک چند موشک دیگر صدام را وادار به تمکین کرد. امریکا و انگلستان (بیل کلینتون و جان میجر) در طی سالهای ۹۲ تا ۹۹، دهها بار به عراق حمله هوایی، بمباران و موشک پرانی کردند.
در ۱۹۹۸، بیل کلینتون که عراق را تهدیدی برای هم پیمانان عرب امریکا می دانست، لایحه آزادسازی عراق و تغییر رژیم را برای “پیوستن به خانواده جهانی” امضاء کرد. در پی آن عملیات “روباه صحرا” انجام شد که در آن در طی سه روز کلیه کارخانه های تولید سلاح عراق نابود شدند.
در سال ۲۰۰۱، نو محافظه کاران در امریکا روی کار آمدند، و جرج بوش پسر رییس جمهور شد. در شرایط آن روزها بسیاری از تحلیلگران در حالیکه امریکا در حال برنامه ریزی برای یک حمله گسترده زمینی به عراق بود، بر این باور بودند که یک شورش محدود مردمی هم میتواند صدام حسین را پایین بکشد.
در سال ۲۰۰۲ جرج بوش در سخنرانی خود در کنگره امریکا، ایران، عراق و کره شمالی را “محور شرارت” خواند، و در سال ۲۰۰۳ به عراق حمله زمینی کرد. ارتش عراق در هم شکست و تسلیم شد. صدام حسین هم که پنهان شده بود دستگیر و تحویل دولت موقت عراق داده شد که او را به جرم جنایتهایی که علیه مردم عراق کرده بود، محاکمه و سرانجام اعدام کرد. امریکا پس از اشغال عراق و گماشتن یک حاکم موقت امریکایی (جی گارنر) که یک ژنرال بازنشسته بود، ارتش عراق را منحل کرد، که یکی از بزرگترین اشتباه های راهبردی امریکا در عراق بود.

دخالت نظامی در لیبی (۲۰۱۱-۱۳۸۹)
پس از آغاز جنگ داخلی لیبی علیه معمر قذافی، قطعنامه ۱۹۷۳ شورای امنیت با پیشنهاد ائتلافی از چند کشور صادر شد. در مارس ۲۰۱۱ لیبی محاصره دریایی شد و تانکهای ارتش لیبی هدف موشکهای امریکا و انگلستان و بمباران نیروی هوایی فرانسه قرار گرفت. در طی عملیات، شمار کشورهای درون ائتلاف به ۱۹ عضو ناتو رسید که عملیات پرواز ممنوع و رساندن تسلیحات را انجام می دادند. این عملیات تا دستگیری و مرگ معمر قذافی ادامه داشت. در اکتبر ۲۰۱۱، ناتو به عملیات پایان داد.

حمله به پاکستان برای دستگیری اسامه بن لادن (۲۰۱۱-۱۳۹۰)
در ماه مه ۲۰۱۱، نیروهای ویژه نیروی دریایی امریکا، بدستور باراک اوباما، رییس جمهور امریکا، برای انجام نقشه ای از پیش طراحی شده ای، بدون آگاهی دولت پاکستان، به ایبت آباد در ۵۰ کیلومتری شمال اسلام آباد، به مقر زندگی اسامه بن لادن رهبر عربستانی گروه تروریستی القاعده، که خود امریکا و انگلستان برای مبارزه با شوروی در افغانستان در دهه ۱۹۹۰ ایجاد کرده بودند، حمله و در یک رویارویی او را کشتند.

راهبرد عملیات تروریستی بجای نظامی (۱۹۷۹-۱۹۸۹)
در دوران اشغال افغانستان توسط اتحاد شوروی (۱۳۵۸-۱۳۶۸)، امریکا و انگلستان در پی راهی بودند که بدون درگیری مستقیم، افغانستان را برای شوروی پرهزینه کنند. رو در رویی نظامی دو طرف میتوانست به جنگی بسیار گسترده و پر تلفات منجر شود. ام آی ۶ انگلستان و سازمان سیا طرحی را عملیاتی کردند، که اسامه یکی از ۵۴ پسر ثروتمندترین پیمانکار ساختمانی عربستان که فوق لیسانس مهندسی مکانیک و ماجراجو بود، را راضی کردند که گروهی جهادی را برای رویارویی چریکی با شوروی سازمان بدهد. هزینه پروژه را عربستان پرداخت کرد و تشکیلات القاعده که نامش اشاره به نام پایگاه نظامی آنها “قاعده الجهاد” میباشد تشکیل شد. هرچند شوروی عمدتا با جنگهای چریکی گروههای مجاهد افغانستانی مانند احمد شاه مسعود، گلبدین حکمتیار، ژنرال دوستم به عقب رانده شدند، و ضربه نهایی را فروپاشی شوروی از درون وارد شد که باعث فراخوانی نیروهای شوروی از افغانستان گردید.
القاعده کاربرد موثری برای کنترل اقدامات ضد غربی و ایجاد عدم تعادل در کشورها بود، ولی همچنان که بزرگتر و گسترده تر شد و شمار پیروان و مراکز آنها زیادتر شد مایه دردسر برای امریکا شد. حمله به برج های دو قلوی نیویورک، هرچند که گمان غالب میرود که گروههایی
در امریکا از آن آگاه بوده اند، ولی بهر حال برای رییس جمهور آمریکا رفتارشان ناپذیرفتنی شده بود و باید از بین میرفتند. تولد القاعده گمان میرود که باعث یا مشوق گروههای تروریستی دیگر مانند طالبان، الشباب، النصره، و سرانجام داعش شده باشد که برخی از آنها برای غرب جانشین القاعده شده اند تا برای رسیدن به هدفهایی راهبردی که نیاز به بی ثبات کردن برخی کشورها است نیازی به لشگرکشی نداشته باشند.

طرح تجزیه سوریه، عراق و ایران با کاربرد داعش (۲۰۱۳-۱۳۹۲)
نیروهای حکومت اسلامی وارد سوریه شدند و در ۸ آوریل ۲۰۱۳ نام «دولت اسلامی عراق و شام» را بر خود نهادند و از آن پس با نام مخفف داعش معروف شدند. آنها به سرعت بخش‌هایی از شمال شرقی سوریه را تصرف و شهر رقه را به عنوان پایتخت خود انتخاب کردند. سپس به عراق حمله کرده موفق شدند شهر رمادی را تصرف کنند.
در خرداد ۹۳، داعش با افراشتن پرچم “داعش خراسان” در سوریه اعلان جنگ به ایران داد. من بیدرنگ در ۲۳ خرداد ۹۳، مقاله ای زیر عنوان “چالش عراق و خطر داعش برای ایران” نوشتم و ضرورت ورود ایران را به عراق و سوریه و خاموش کردن خطر داعش نوشتم، که خوشبختانه با وجود دریافت انتقادهایی، این کار انجام شد، هرچند که هنوز خطر داعش از خاور ایران وجود دارد.
داعش یک ماه بعد (تیر ۱۳۹۳) ادعای خلافت اسلامی جهانی را کرد. آنها در ماه‌های بعد نیز پیشروی‌های زیادی داشته و تا خرداد ۹۴ حدود نیمی از خاک سوریه و بخش‌های شمال غربی عراق را در تصرف خود بگیرند که اوج آن تصرف بسیار آسان شهر مهم موصل که بزرگترین پادگان نظامی عراق در آن مستقر بود.

تسلیم بی قید و شرط ارتش عراق در موصل و برجا گذاشتن همه تسلیحات سنگین زرهی آنهم بدستور تلفنی شخصیتی در بغداد، معنای عملیات داعش را از ماهییت تروریستی به یک توطئه بین المللی تغییر داد. در خبرهای بعدی فاش شد که انبوه تسلیحات سنگین زرهی امریکایی از راه ترکیه به داعش تحویل داده میشود، در خاک ترکیه پایگاه آموزشی و بیمارستان صحرایی برای داعش برپا کرده اند و در خاک اسراییل هم بیمارستان صحرایی برای مداوای زخمیان داعش برپا شده است. هلیکوپترهای نظامی امریکا به بهانه کمک به مدافعان سوریه (مخالفان سوری بشار اسد) بسته های کمکهای نظامی را یکی برای آنها و یکی برای داعش می انداختند.
در سوریه و عراق، داعش به نیابت از کشورهای پشتبان خود (امریکا، انگلستان، اسراییل، عربستان و ترکیه) برای کنترل و تجزیه سوریه و عراق و بی تردید سپس ایران می جنگیدند.
شرکت و رهبری امریکا در عملیات تروریستی داعش در خاورمیانه، در دوران ریاست جمهوری باراک اوباما که مشهور به صلح دوستی و حقوق بشر بود؛ بویژه وقتیکه جایزه صلح نوبل را در آستانه ریاست جمهوری پیش از اینکه کاری برای صلح جهانی کرده باشد به او اعطا کرده بودند، و نیز در سخنرانی او در تابستان ۱۳۸۸، که دستش را به حکومت ایران دراز کرد نه مردم معترض ایران، نشان داد که سیاست راهبردی امریکا همیشه در دست رییس جمهور نیست.

نتیجه گیری:
امریکا روزی نماد دموکراسی و آزادی و حقوق بشر، و آغوشی برای پناهندگان از کشورهای استبدادی و فاسد و خشونتگرا بود. تا اواسط سده بیستم هم بدور از آلودگیهای سیاسی که اروپا به آن گرفتار بود، کمابیش این ویژگی خود را حفظ کرده بود. اروپا طی سده های طولانی از میان تعصبات مذهبی و آتش و خون و جنگ و رقابت های سرزمینی بیرون آمده و در سده بیستم خود را یافته به همگرایی و منافع مشترک روی آورد. ولی امریکا از پایان جنگ جهانی دوم بتدریج نغییر ماهیت داد؛ البته با ترغیب و هدایت سیاست خارجی بریتانیا، به دخالت در امور داخلی کشورهای عمدتا خاورمیانه، آنهم نه همیشه مثبت، پرداخت.
پشتیبانی آغازین امریکا از حق مهاجرت یهودیان به پلستین و ایجاد کشور مستقل اسراییل توسط سازمان سهیونیسم جهانی، و مهاجرت گسترده آنان به امریکا قدرت و نفوذ آنان را در جامعه مالی و سیاسی امریکا بشدت افزایش داد، و به تدریج امریکا را از مسیری که پدران جمهوری برای کشور ترسیم کرده بودند منحرف کرد. امروزه سیاست خارجی امریکا بطور عمده توسط گروههای فشار قدرتمند مالی، بویژه پیروان ثروتمند مسیحی اوانجلیسیم و سهیونیسم، که بر سیاست خارجی امریکا چنگ انداخته اند هدایت میشود. این روش نوین راهبرد سیاسی و بکارگیری قدرت مالی و نظامی که تا فروپاشی شوروی در راستای خنثی کردن نفوذ و قدرت کمونیسم به کار گرفته می شد، اکنون بیشتر در راستای نقشه های این دو گروه فشار مدیریت میشود و امریکا دیگر آن امریکای دموکرات مردم گرای پشتیبان مردم و محبوب ملتها نیست. بنابراین، کشورها در تعامل با این کشور باید هشیارانه عمل کنند. افت شدید سالهای اخیر در کیفیت سیاسی نهادهای ریاست جمهوری و کنگره در امریکا نشانگر روند افول قدرت معنوی و شایستگی امریکا در رهبری جهان است.

کورش زعیم
هموند شورای مرکزی جبهه ملی ایران
تهران – زندان اوین
۲۰ آبان ۱۳۹۶خ